نظر

کوجا!؟نکنه نظر نداده داری میری؟نظریادت نره

 زمـــــزمــه

             

من همان شبان ِ عاشقم

سینه چاک و ساکت و غریب

بی تکلّف و رها

در خراب ِ دشتهای دور

ساده و صبور

یک سبد ستاره چیده ام برای تو

یک سبد ستاره

کوزه ای پُر آب

دسته ای گل از نگاه ِ آفتاب

یک رَدا برای شانه های مهربان تو!

در شبان ِ سرد

چارُقی برای گامهای پُر توان ِ تو

در هجوم درد...

من همان بلال ِ الکنم ،  در تلفظ ِ تو ناتوان

وای از این عتاب! آه

بخند......

به یکی میگن یه موجود نام ببر ، میگه يخ ... ، میگن آخه یخ که موجود محسوب نمیشه ، میگه چرا من خودم صد بار دیدم نوشتند یخ موجود است

---------------------------------------------------------------

نکته زمخت و نه چندان ظريف : هیچ وقت به رسانه ها کاملا اعتماد نکنید ، میدونید چرا ؟ چون اگر تبلیغات ماهواره را ملاک قرار بدهیم، مردم ایران کچل‌های چاقی هستند که ناتوانی جنسی دارند و می‌خواهند یک هفته‌ای ویزای کانادا بگیرند و اگر تلویزیون داخلی را ببینید خلاصه خبرهای صدا و سیما این است : باور کنید اوضاع در همه جای دنیا از ایران بدتر است

---------------------------------------------------------------

شوتيه عينكش را دور دستش می چرخونه بعد میزنه چشمش، سرش گیج میره میخوره زمین هوا ميره ، نمیدونی تا کجا ميره

---------------------------------------------------------------

پسره تو خواستگاری از یه دختره می پرسه اسم شما چیه؟ دختره می گه اسم من توی تمام باغچه ها هست. پسره می گه: آهان فهمیدم ، اسمتون شلنگه

---------------------------------------------------------------

از یه کچل می پرسن اسم شامپوت چیه؟ می گه من شامپو لازم ندارم از شیشه پاک کن استفاده می کنم!

---------------------------------------------------------------

حکمتی برای فهيمان : يارو داشته دنبال جاي پارك مي گشته اما پيدا نمي كرد! در همون حال گشتن به خدا ميگه: خدايا اگه يه جاي پارك برام پيدا كنيا من نماز مي خونم، روزه مي گيرم كه يه دفعه يه جاي پارك مي بينه و به خدا مي گه! خدا جون نمي خوادخودم پيدا كردم

---------------------------------------------------------------

رئيس: خجالت نمي‌كشي تو اداره داري جدول حل مي‌كني؟ كارمند: چكار كنيم قربان، اين سروصداي ماشينها كه نمي‌ذاره آدم بخوابه!

لطیفه

ملا یه نفر رو تو خیابون دید و پرسید: شما علی پسر ممدآقا پاسبان نیستی که توی کرج سر کوچه چراغی مأمور بود؟ پسر گفت: چرا!؟ ملا گفت: ببخشید! پس حتما عوضی گرفتم

---------------------------------------------------------------

 آن دم که با تو  ام

        

ای آنکه زنده از نفس توست جان من
آن دم که با تو‌ام، همه عالم ازان من

آن دم که با توام، پُِرم از شعر و از شراب
می‌ریزد آبشار غزل از زبان من

آن دم که با توام، سبکم مثل ابرها
سیمرغ کی‌ رسد به بلندآسمان من

بنگر طلوع خنده‌ی خورشید بر لبم
زان روشنی که کاشتی ای باغبان من!

با تو سخن ز مهر تو گفتن چه حاجت است؟
خود خوانده‌ای به گوش من این، مهربان من

به نام عشق

 

من را به غیر عشق به نامی صدا نکن

غم را دوباره وارد این ماجرا نکن

بیهوده پشت پا به غزلهای من نزن

با خاطرات خوب من اینگونه تا نکن

موهات را ببند دلم را تکان نده

در من دوباره فتنه و بلوا به پا نکن

من در کنار توست اگر چشم وا کنی

خود را اسیر پیچ و خم جاده ها نکن

بگذار شهر سرخوش زیبائیت شود

تنها به وصف آینه ها اکتفا نکن

امشب برای ماندنمان استخاره کن

اما به آیه های بدش اعتنا نکن....

+ داستان عشق..... قسمت دوم

 

با استقبال خوب دوستان قسمت دوم داستان رو شروع ميکنيم...!

بله رسيديم به سال کنکور....1380

اين سال ديگه من بالغ شدم ....18 سال تمام..!

تو اين 3 سال هم اينقدر شعر عاشقونه خوندم که فاميلمون که سهله

 حافظ شيرازی هم  فهميدمن عاشق شدم..!

همه ميدونستن ولی کسی جدی نگرفت! و به روی من هم نمياوردن...!

فکر ميکردن يه هوسه زودگذره و زود يادم ميره......

ولی نه نشد...!

معشوقه من هم به اوج زيبای رسيده بود...!

تپ و تپ براش خواستگار مياومد.....

خارجی....ايرانی......دکتر .....مهندس.......خلاصه همه واسه خودشون کسی بودن..!

من هم هر دفعه ميشنيدم يه خواستگار جديد اومده ...دلم هری ميريخت پاين.. .!ولی هر

دفعه بخير ميگذشت...و خواستگار بيچاره دست از پا دراز تر رد ميشد پی کارش...!

اينو داشته باش تا بدونی من تو چه حالی بودم و کافی بود يه ذره به من بی محبتی کنه

تا من قاط بزنم..!

که همينطور شد و من قاط زدم خفن...!

دوباره تو کف بمونيد... ! چون اگه هی بگم زود تموم ميشه...!

اون وقت چي بنويسم تواين وبلاگ؟

نظر يادتون نره...

                                                        

 

                               از نظر من عشق یعنی به هم نرسیدن یعنی چشم انتظاری از نظر تو عشق یعنی چه؟

داستان عشق ...قسمت اوّل

اگه اشتباه نکنم ميشه سال 77 ....همه چی از يه سفر معمولی خانوادگی شروع شد

حدود 20 نفر   از فاميلا با هم دسته جمی رفته بوديم شمال..!

همه هم تو يه ويلا...اون موقع من تازه به زحمت 15 سالم بود!..   .تازه داشتم هر رو از 

 بر تشخيص ميدادم..! بله من هم مثل بقيه بچه ها دوست دشتم صندلی عقب بشینم!

بله همون عقب نشستن کار دست من داد واسه يه عمر...!

ميدونين که صندلی عقب مينی بوس چه جوره...من بقل يکی از دختری فاميل نشستم...

دروغ چرا...5-6 سال از من بزرگتره... .

من هم اون موقع مثل خيلی ها احساس خود با مزگی داشتم..

!و اين دختر فاميل ما هم برا اينکه من ضايع نشم! ميخنديد.....

خنديدن همان و دل من رفتن همان........

برای اولين بار تو این عمر کوتاهم احساس عجيبی پيدا کردم ..!

ديدم اين دختر فاميل ما من تا حالا توجه نکرده بودم چه قدر مهربون و قشنگه...!

اون موقع فقط دوستش داشتم.. ..اگر چه با اين عقل ناقصم ميفهميدم

که اون سهم من نميشه! خلاصه..رسيديم ويلا...

رفتيم کنار دريا.......

ديدم نشسته لب ساحل... .يه قلب نسبتن بزرگ کشيده.. .!من رو هم که ديد خنديد...!

من هم خيال کردم. ...بله ما دو نفر عاشقيم....

روزها همين طور ميگذشت من بزرگتر شدم....

اون هم چون برادر نداشت مثل برادرش منو دوست داشت....

و من هم نميفهميدم که اين محبت ها فقط برادرانه هست......چرا ولی راستش ميفهميدم

ولی نميخواستم باور کنم ...با خودم گفتم...شايد اون فقط منو دوست داره ولی من

ديگه عاشقش شدم... !با اينکه ميدونستم بهش نميرسم... .با خودم عهد کردم

اين احساس پاک رو تا آخر عمرم حفظ کنم.. .....

کاری که الان داره ميشه 6 سال و هنوز حفظ شده

خلاصه........

روز ها گذشت و من هر روز عاشق تر از ديروز...! مثل صا ايران..!

همه چی به خوبی و خوشی داشت پيش ميرفت..........

تا اين که رسيدم به سال کنکور......... .

بدترين سال تمام عمر من....

فعلن تو کف بمونيد...! چون اين سال کلی ماجرا داره....!

اين داستان ادامه دارد......

نظر يادتون نره...

لطیفه...

.دختره داشته بافتنی میبافته میبینن هر دفعه ای یک بوئی هم میاد ، میپرسن پس این بو چیه ، میگه مامانم گفته یکی زیر میبافی یکی رو یکی ول میکنی